تبليغاتX
آفرودیت
عشق را بیرون از پستوی خانه، عیان باید کرد

 

 

 

در غل و زنجیر کنیدم که من

حلق و زبان و دهن و نای و تن

 

سرکش و یاغی شده ایم بس به جبر

بنده ی ستریم و خرِ پیرهن

 

مسلکِ آن بی خردان پیش رو

پشت سرم زمزمه ی سحر و فن

 

راه ندارم به ره مستقیم

زان که خدا خفته پسِ اهرمن

 

این چه ستیزی ست که خنجر در آن

پرچم صلح است و یدِ بُت شکن

 

این چه فراخی ست که احمر تر است

از میِ سرخ و جگرِ پیرزن

 

آب، سرابی بُد و پنداشتیم

بادیه پیدا شده رنگ چمن

 

گرچه ز چار فصل، بهار هم یکی ست

می رسد عطرِ سمن و یاسمن

 

 

 

 

خاطره

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:8  توسط خاطره | 

 

 

 

خیابان ها پر از اعداد

زمین و آسمان از رشته های دود نا پیدا

همه دیوار ها تا قرن فولاد و بتن رفته

و آسفالت بزرگ راه ها

با خط های ممتد و سپید

فریاد می آرد

که سبقت تا زمان انفصال این خطوط

 ممنوع

 

صدای بوق و کرنا

گوش را نیشگون می گیرد

 

و دنیا تا ابد این است

قانون و هوار و حیله و سرعت

 

 

کسی بر صندلی پیر دل تنگی

چنان تکیه زده ، انگار دل تنگ است

و با انگشت سبابه

غبار اشک های اش را به سختی می زداید

و با بغضی پر از کینه

به تار و پود دنیای خیال اش ، خیره می گردد

 

و دنیا تا ابد این است

اشک و التماس و کینه و حسرت

 

 

سگی ولگرد ، دل سرد و خمار و چرک

از این سو به آن سو می دود

بیچاره راه اش را نمی یابد

و هرجا لاشه ای از زندگی باقی ست

سگ آن جاست

 

و دنیا تا ابد این است

سیری شکم ، پوچی و ولگردی

 

 

 

و دنیا صحنه ی گنگ و تهوع آور مرگ است

و شاید زندگی هم مرگ تدریجی ست

!!!

 

 

 

خاطره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:10  توسط خاطره | 

من زنده ام

 

مرا دفن کنید

 

در همان زمینی زیسته ام

 

که زندگان روی پوست آن می زیند

 

و مردگان در شکم اش می آرمند

 

 

مرا دفن کنید

 

زیر خرمن ها خاک

 

تا به اجدادم بپیوندم

 

تا بلکه زیر خاک قد بکشم

 

 

 

______________

 

 

من زنده ام

 

به رنج تمام افسانه های پوچ و بی انتها

 

به قبح تمام هرزگی های دختری که باکره نیست

 

و به جای شمردن ستاره ها

 

سکه می شمارد

 

 

 

من زنده ام

 

 به رنگ کبود چشم های مادرم

 

به منگ بودن شب هایی

 

که

 

توهم نوشیده ام

 

 

 

 

 

مرا دفن کنید

 

چونان سنگِ تیپا خورده ای

 

که سرش جز به لگدهای مشتی مست لا ابالی

 

نوازش نمی شناسد

 

وچز به کفش های نو و براق مشتی کوته فکر بلند پرواز

 

دیده باز نمی کند

 

 

 

هرگز

 

_____

 

 

هرگز میان دست های مردهای رویا های مچاله شده ام

 

بوی محبت نبود

 

بوی تعفن بود

 

و صدای خس خس نفس های شوم و بی شرمانه

 

که نیاز می خریدند

 

و

 

ناز می فروختند

 

من محکوم ام به جرم الواتی و حماقت

 

به جرم باور تمام درد هایی

 

که پایشان اشکی نریختم

 

تا بارور شوند

 

 

به جرم تمام زنانگی های زنی

 

که زن نبود

 

 

مرا دفن کنید و هرگز

 

به رسم خاکسپاری

 

خاک روی تابوتم نریزید

 

که من زنده ام

 

و بار ها خاکستر و خاک و غبار خورده ام

 

 

بس است

 

بگذارید زیر خاک آدم شوم

 

 

 

بگذارید

 

زیر خاک

 

آدم

 

شوم

 

 

خاطره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:48  توسط خاطره | 

 

 

 

وقتی تمام پریزاد های قصه ها

پر می کشند از بلندای خیال من

وقتی به جای جان سپردن به سرود باد

جان می دهند موریانه ها به خاک تن

وقتی صدای دل نواز و ترد رعد و برق

دیگر شروع حس ناب شاعرانه نیست

وقتی که ماه برکه را نگاه می کند

مادر هوار می زند: وای آینه شکست

دیگر مجال لمس گل و برگ و ساقه نیست

در چارچوب پنجره بر روی بند رخت

زاغ سیاه نقش بوم بکر و تازه نیست

تازه عروس کهنه پوش نا سپید بخت

آبستن رویای حس مادرانه نیست

 

دنیا سیاه می شود- سیاه

هستی تباه می شود- تباه

بوی قریب مرگ پراکنده می شود

از عود خاکستر شده در آتش گناه

 

مرغ لحین آرزو چون از قفس پرید

در دام اژدهای یأس نعره می زند

هر چند تا ابد

راه گریز نیست

فریاد بیهده ست

وقتی که مرگ در کمین شعر زندگی ست

 

 

 

خاطره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:40  توسط خاطره | 

 

 

 

 

 

 

ببین درخت را

چگونه از هراسِ آدمِ تبر به دست

می دود

ببین درخت ها فرار می کنند

ببین چگونه داسِ ماه ، درخت را

نمی درد

ببین درخت ها به آسمان نگاه می کنند

 

***

 

تمامِ بیشه از هراسِ تیشه ها ز ریشه دل بریده است

تمامِ کودکان تباه از سرودِ فصلِ سرد

به سوی دَر نگاه می کنند

پدر زِ راه می رسد

تبر به دوش ، خسته از شکنجه کردنِ درخت

تمامِ لاشه ی درخت را

نثارِ کودکِ تباه می کند

 

***

 

خدای را چگونه صبرِ این همه گناه می شود!؟

 

***

 

میانِ پَرسه های یک پرنده

یک درخت ، آشیانه می شود

میانِ ضجه های یک پیاده

چترِ یک درخت ، سایه می شود

خدای را چگونه صبرِ این همه گناه می شود!؟

 

***

 

چرا درخت ها سکوت کرده اند

کجاست ربِِِِِ این درخت ها

چرا میانِ این همه جفا غروب کرده است

 

***

 

اگر حقیقت است قصه ی عذاب قوم نوح

کجاست کشتیِ نجاتِ بیشه ها

چرا گناهِ آدمِ تبر به دست

هیچ خوانده می شود

 

 

اگر نزولِ آیه ها حقیقت است

چرا درخت ها اسیرِ دوزخ و

چرا تبر به دوش ها بهشتی اند؟

کجاست عدلِ ربِ این درخت ها!؟

 

***

 

ببین درخت را که سجده می کند

به قرصِ ماه

دگر درخت هم

گناه می کند

 

 

 

 

 

خاطره

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:0  توسط خاطره | 

 

 

 

 

روز ها از پی هم می آیند

 

دگر اندیشه ی من نزد تو نیست

 

لیک تا روز ابد

 

برف و سرمای زمستان عشق را خاطر من می آرد

 

به تو که می نگرم

 

لحظه ها می گذرند

 

لحظه ی دیدن روی تو و اشک دل من

 

برف ها روی زمین می میرند

 

و تو در خاطر من می میری

 

لیک بوی تن تو می ماند

 

که گهی عشق تجلی یابد

 

و تو ، هم می گذری

 

مثل سرمای زمستان سپید

 

 

 

 

خاطره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:17  توسط خاطره | 

 

 

آسمان ها تاریک

 

ابر ها نا پیدا

 

و زمین و من و تو ... بی پروا

 

چه سخی بود هوا

 

خنکای پاییز

 

و من و تو بی تاب

 

و زمین خاموش است

 

چه سکوتی و چه وهمی و شبی

 

زندگانی این جاست

 

و زمین بستر عیش من و تو

 

نوش ! بنوش

 

به رجز خوانی و غوغای زمین گوش مکن : که گناه است هوس بازی ما

 

جای پای پدران گام گذار

 

کودکی در راه است

 

ز هوس بازی ما

 

هیچ محجوب مباش

 

که کدامین تولد جرم است؟

 

من و تو عریانیم

 

و زمین تخت روان

 

قصه ی شرع مباف

 

عرف هستی این است

 

جای پای پدران گام گذار

 

آفرینش زیباست

 

زندگی شیرین است

 

 

 

 

 

 

خاطره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:30  توسط خاطره |