تبليغاتX
آفرودیت
عشق را بیرون از پستوی خانه، عیان باید کرد
 

 

  از شب نیامدم که به شب رهسپار شم

 

  خورشیدم و غروب و طلوع ام ز هم جداست

 

  از نسل گنگ شعر و سرود و ترانه ام

 

  روح ام، تن ام، و خاک وطن ام چه هم صداست!!!

 

  امروز رنگ خون به زمین ام لگد شده

 

  فردا صدای شیون مادر، تب خداست

 

  من با نفس داغ آیه ها غریبه ام

 

  اما صدای نبض ترانه، مرا نداست

 

  شاید غمین و زرد و فسردم ولی هنوز

 

  سبزی ترد بهار به چشمان ام آشناست

 

  من با پناه قافیه ها تکیه می شوم

 

  کو تکیه گاه من؟ پناه گاه من کجاست؟

 

  امروز مرز ندارد این خاک یخ زده

 

  دیروز پدرم زمزمه می کرد: خاک سراست

 

  آری، ستم که ریشه می کند به قعر خاک

 

  حاصل درخت خشک پایان امیدهاست

 

  من با تبر و تیغ مهلک اش غریبه ام

 

  اما شکستن درخت هرز یاس رواست

 

 

خاطره

۱۳۹۰/۲/۹

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 13:7  توسط خاطره | 
 

 

 

من محتاج نوازشم

و تن ام خالی از دستان تو

کاش تنهایی احساس ام

با تو پر شود گاهی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 15:8  توسط خاطره | 

 

 

باور نمی کنم

بعد از چهار سال در یاد مانده ام

باور نمی کنی

بعد از چهار سال

از یاد رفته ای

اصرار می کنی

بر زنده بودن ات

بر زنده ماندن ات

بر زنده رفتن ات

انکار می کنم

حرفِ عبوسِ واژه ی ...

 

اقرار می کنم

هرچند نیستی

جای ات خوش است هنوز

در بین خاطرات

احساس می کنم

این روزها دوباره عطرِ واژه ی گناه

این جا نشسته است

این جا کنارِ من

این جا کنارِ من!

اقرار می کنم

شاید تو باورِ

آن روزهای من

اکنون میانِ خالیِ این روزهای من

خالی تر از نبرد روح و تن

در یاد مانده ای

 

پ.ن: امروز صبح با دیدن کاغذهای تو...و با بوییدنِ...

تنها تو می دانی و من

..............................

سکوت می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 22:51  توسط خاطره | 

 

 

نفس عمیق

 

در نبودن ات  ... سکوت را آموخته بودم

و گاهی فریاد می کشیدم تا مردم بدانند

که من صوت را می فهمم

یادم نیست آن روز باران می بارید یا زمین خیس شده بود

از شرم پیوند دست های من و تو که به هم تعلق نداشتند

من هم یادم نیست

درست مثل تو

در نبودن ات تمامِ بکارتِ آن روزها را قورت دادم

یک لیوان آب لطفاً

یادت نیست که حرف های  من و تو هرگز

بوی حرف های ما را نمی داد

در نبودن ات مردی آمد

و حرف های مان ...

(خط خطی می کنم این قسمت را)

یادم هست یک روز چنان بی قاعده قول دادی و قسم خوردی و متعهد شدی!!!

که به تو تکیه کنم تا پشتم را که خالی می کنی بادی به غبغب بیا ندازی و ...

تشویقِ حضار

در نبودن ات مردی آمد که هرگز قول نداد

تو شبیهِ یک چند سالِ گم شده ی من بودی

که هرگز بنای پیدا کردنِ تو نبود

من آن چند سال را پیدا کردم

 

و قهوه که می خوری

روی میزِ سه نفره!

در بودن ات جای یک نفر خالی است انگار!

بوی بدی می آید

و من تلخ نمی خورم! جای تعجب نیست.

در نبودن ات پاک گشته ام

و پاکی شیرین تر از آن است که بتوان با تلخی مانوس شد!

صدای ات هنوز مردانه است و صبور...

این هرچند به معنای خوشبختی نیست

اما خیال ام را آسوده می کند

 

هرچند می گویی دیگر سیگار نمی کشی

اما هنوز بوی خوشِ سیگارِ آن روزها را حس می کنم

 

پ.ن: سُک سُک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 2:32  توسط خاطره | 
 

 

من از شب می هراسم

نه از جیغ زنان خفته در آغوش رسوایی

من از شب می هراسم

از غروبِ آرزوهای سپیدِ رفته بر بادم

من از تنهایی خاموش بوفِ مرگ می ترسم

و از تکرارِ کابوسِ عبوسِ انتظارت، سخت بی زارم

من از پوچی فردا ها

و از خالی شدن در تو

چنان آشفته حالم کز سیاهی می گریزم

من از شب می هراسم

نه از شرمِ تنِ عریانِ سردم در پناه تو

من از خاکسترِ رویای نیمه کاره ات

آن قدر بی خوابم

که با پایانِ رویاهای مان

آسوده می خوابم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 14:14  توسط خاطره | 
 

 

پناه بر تو

که کودکی ام را می دانی

و مرا ذره ذره می چشانی

و من هنوز آن قدر کودکم

که فریاد می زنم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

گاهی آن قدر از تو پر می شوم

که احساس می کنم

ترک برمی دارد این دیوار کوتاه ادراک

و گاهی عمیق تر ازچاه جهل

به خواب فراموشی ات تن می دهم

این روزهاست که عذاب می کشد این جان آسمانی ام

و پست تر از خاک و باریک تر از تار مو می شوم

 

آن روز که به هبوط ستاره قسم خوردی

چنان روشن شدم

که جز تو که خودِ نوری

هیچ ندیدم

و آن روز که به زمان قسم خوردی...

با من بگو معبود من

امروز را نظاره می کردی؟!

 

میان همهمه ی تن،

سکوت روحت را چرا فراموش کرده ام؛ نمی دانم...!!!

 

خاطره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 23:5  توسط خاطره | 
 

 

 

انگار آیه است

هر شاعری که هست

سیگاری در دست

می فشارد

شاید ترانه ها

نتیجه ی تنفس هوای تیره اند

شاعر که می شوی

عریان واژه ای

عریان الفاظ درشت و نرم

و داد می زنی

از سینه ای آکنده از آزردگی

و رنج

 

تکرار می شوند

انگار لحظه ها

من، تو

و ما

تکرار می شویم

حتی تو سال هاست

تکرار می شوی

 

انگار آیه است

این روزهای نحس

این خستگی و یأس

این تنگی نفس

از این هوای تلخ

که شاعر بلعیده است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 1:26  توسط خاطره | 

 

 

تو چرا این گونه مبهم بوده ای

 

تو را می گویم

 

تویی که سال های سال بی وقفه جیغ می زنی

 

و بند های رخت

 

شکوه به آسمان برده اند

 

از صدای پای تو

 

گاهی سپید شو

 

و گاهی

 

آسفالت های قیر اندود شهر را

 

زیر پا له کن

 

گاهی به آسمان زل بزن

 

آری ... حق با صدای توست

 

انگار در ورای این آزادی عبوس

 

حجم قفس را نیک دیده ای

 

و هی داد می زنی

 

غار ... غار ... غار

 

این یاغیان و وارثان شب

 

کز شب فراری اند

 

یا پنبه در گوش کرده اند

 

یا یک قناری زرد در قفس انداخته اند

 

و بالای دکان هایشان آویخته اند

 

 

و تو باز داد می زنی

 

غار

غار

غار

 

این ها به خواب رفته اند

 

و دیری ست

 

با گرمای ظهر های ملال آور تیر

 

مانوس گشته اند

 

فریاد بس است

 

ای زاغ بی حواس

 

گاهی سپید شو

 

گاهی به آسمان آبی دروغ روز

 

تا مرگ خیره شو

 

.

.

.

 

و داد می زنی

 

غار

 

غار

 

غار

 

   ۱۱ خرداد ۸۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 15:15  توسط خاطره | 

 

 

 

در غل و زنجیر کنیدم که من

حلق و زبان و دهن و نای و تن

 

سرکش و یاغی شده ایم بس به جبر

بنده ی ستریم و خرِ پیرهن

 

مسلکِ آن بی خردان پیش رو

پشت سرم زمزمه ی سحر و فن

 

راه ندارم به ره مستقیم

زان که خدا خفته پسِ اهرمن

 

این چه ستیزی ست که خنجر در آن

پرچم صلح است و یدِ بُت شکن

 

این چه فراخی ست که احمر تر است

از میِ سرخ و جگرِ پیرزن

 

آب، سرابی بُد و پنداشتیم

بادیه پیدا شده رنگ چمن

 

گرچه ز چار فصل، بهار هم یکی ست

می رسد عطرِ سمن و یاسمن

 

 

 

 

خاطره

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:8  توسط خاطره | 

 

 

 

خیابان ها پر از اعداد

زمین و آسمان از رشته های دود نا پیدا

همه دیوار ها تا قرن فولاد و بتن رفته

و آسفالت بزرگ راه ها

با خط های ممتد و سپید

فریاد می آرد

که سبقت تا زمان انفصال این خطوط

 ممنوع

 

صدای بوق و کرنا

گوش را نیشگون می گیرد

 

و دنیا تا ابد این است

قانون و هوار و حیله و سرعت

 

 

کسی بر صندلی پیر دل تنگی

چنان تکیه زده ، انگار دل تنگ است

و با انگشت سبابه

غبار اشک های اش را به سختی می زداید

و با بغضی پر از کینه

به تار و پود دنیای خیال اش ، خیره می گردد

 

و دنیا تا ابد این است

اشک و التماس و کینه و حسرت

 

 

سگی ولگرد ، دل سرد و خمار و چرک

از این سو به آن سو می دود

بیچاره راه اش را نمی یابد

و هرجا لاشه ای از زندگی باقی ست

سگ آن جاست

 

و دنیا تا ابد این است

سیری شکم ، پوچی و ولگردی

 

 

 

و دنیا صحنه ی گنگ و تهوع آور مرگ است

و شاید زندگی هم مرگ تدریجی ست

!!!

 

 

 

خاطره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:10  توسط خاطره |