برای تو می نویسم ای پیامبر
می نویسم که وقتی زنده به گورشان کردند
به خدای ات بگویی
همه ی آن ها یک روز خوب بودند
همه ی آن ها لمس تن واژه ها را
بی پرده دوست داشتند
عریان نگاه کودک چشم به راه
سخت آشفته شان می کرد
همه ی آن ها
بکارت روسپی های خود فروش را
بی تمنا، بی تفاوت، لم داده به همه ی باور بی نیازی
اشک به اشک می گریستند و
تن به تن می لرزیدند از این همه اُفتِ بشریت
که همه ی آن ها بزرگ بودند
بزرگ مردانی
دچار فراموشی
به اندازه ی قیمت نان کوچک شده
و به سیاهی ظلمت دین؛
تاریک
گران فروختند و ارزان خریدند
من می نویسم
و تو فریاد بزن ای رسول
برای خدای ات بخوان
بخوان
که همه ی آن ها
پیامبرانی بودند که رسالت اشان
میان تعفن خون انسان ها
و تهوع مرگ انسانیت
به نجاست کشیده شد.
خاطره
فریاد باید زد در این عصر پر از بیداد