برای تو می نویسم ای پیامبر

می نویسم که وقتی زنده به گورشان کردند

به خدای ات بگویی

همه ی آن ها یک روز خوب بودند

همه ی آن ها لمس تن واژه ها را

 بی پرده دوست داشتند

عریان نگاه کودک چشم به راه

سخت آشفته شان می کرد


همه ی آن ها

 بکارت روسپی های خود فروش را

بی تمنا، بی تفاوت، لم داده به همه ی باور بی نیازی

اشک به اشک می گریستند و

تن به تن می لرزیدند از این همه اُفتِ بشریت


که همه ی آن ها بزرگ بودند

بزرگ مردانی

 دچار فراموشی 

به اندازه ی قیمت نان کوچک شده

و به سیاهی ظلمت دین؛

 تاریک

گران فروختند و ارزان خریدند


من می نویسم

و تو فریاد بزن ای رسول

 برای خدای ات بخوان

بخوان

که همه ی آن ها

پیامبرانی بودند که رسالت اشان

میان تعفن خون انسان ها

و تهوع مرگ انسانیت 

به نجاست کشیده شد.




خاطره




شبیه یک پری کوچک 

چشم های ات را می بندی

 و به خواب می روی

رویا می بینی و لبخند می زنی

و پلک های ات می لرزد 

من می ترسم

می ترسم که نکند رویای تو نیمه کاره بماند

و تو

توی تُنگِ تَنگ آرزوهای ات می لغزی

و شبیه یک پری کوچک 

بیدار می شوی

نگاه که می کنی همه ی شگفتی ها از آنِ چشم های توست

و تو با چشم های از حدقه بیرون زده

زل می زنی

به همه ی آن چه که نداری ( و سهم چشم های توست)

آه که می کشی ...

آه...

دوست دارم همه ی هستی ام زیر آوار حسرت های تو بماند؛

دفن شود

آه که می کشی می ترسم از خود

از پدرم

از مادرم

از قهوه هایی که توی ساعت های بی خیالی می نوشم و

از سیگارهایی که از درد بی دردی می کشم

از شب هایی که قهقهه می زنم و پسر همسایه بی خواب می شود

و از قرص هایی که از سر عادت، از شرم زنانگی ام، هی قورت می دهم و

باز درد دارم انگار

آه که می کشی می ترسم از وحدانیتی که نه تو آن را لمس کردی

و نه من آن را درک کردم

درد تا مغز استخوان ات نفوذ کرده و 

همه ی تو، یک نگاه است که به فردا خیره شده

و من از تمامیت خود بی زار می شوم

با این نگاه کودکانه ی دردمند تو




خاطره

گم!


چشم ها مانده به در

خسته و سر درگم

من و تو خیره به شب

به دعای مردم

نگران از این که

نکند روز شود

و طلوع خورشید 

در سیاهی ها گم



خاطره


روز من


هیچ

پوچ

یک بعد از ظهر پر از دلهره و اضطراب

نوزدهمین روز از تابستان مرداد 

بیمارستان ساسان - تهران



دیدم که همه ی تن اشان داشت می سوخت

یکی اشک می ریخت و دیگری دل می داد

یکی نگران بود و یکی پر از شوق

و من کنجکاو یک دنیای نو و تازه

یک دنیا پر از مجهول

یک دنیا پر از آدم

و یک دنیا آدم که همه شان مرا دوست خواهند داشت

اول سرک کشیدم

بعد یواشکی و بی سر و صدا آمدم

همه خندیدند به جز مادرم که گریه می کرد

هنوز هم گاهی می پرسم چرا آن روز گریه کرد

و او حتی یادش نیست که گریه کرده باشد و گاهی هم شانه های اش بالا می اندازد و می گوید"خب اگر هم گریه کردم اشک شوق بوده"

اما من خوب یادم است که او گریه کرد...من دیدم که مادرم گریست



به هر حال توی یک بعد از ظهر داغ مرداد آمدم و یک روزی هم می روم. مثل فرهاد که رفت...مثل حمید که رفت... مثل دختر همسایه ی خیابان یازدهم که خودش را دار زد و رفت. اما من هیچ وقت خودم را دار نمی زنم. من آن قدر می مانم که ماندگار شوم مثل آن پسرک چموش و سبزه که برای من ماندگار شد؛ مثل شعرهای فروغ که برای من ماندگار شد؛‌ مثل شرابی که زمستان پارسال تن ام را داغ داغ کرد؛‌ من آن قدر نمی میرم تا زندگی کنم. مثل زندگی که آن قدر زنده می ماند تا ما را...


هیچ

پوچ

یک بعد از ظهر پر از سکوت و سرسام آور

نوزدهمین روز از تابستان مرداد

من، این جا، تنها، زل زدم به خاکستر سیگار توی زیر سیگاری

یک جایی - اتاق من، روی کاناپه


نمی دانم چرا شعرم نمی آید



نمی دانم چرا شعرم نمی آید

و تو آهسته در گوش ام که می خوانی

عزیزم خسته ای شاید

تن ام از رخوت آغوش تنگ تو

گریزان پنجه می ساید


نمی دانم چرا بیگانه ام با خود

چرا بیگانه ام با عطر گیسوی ام

که تو عمری ست سر بر شانه ی من می گذاری و

من از زلف تو می گویم


من از تکرار این تنهایی مفرط

من از روح بلند نیستی که سایه افکنده

به روی ریشه ی هستی

من از اوج بلند قله های ترس، می ترسم

و این را خوب می دانم

که روزی شوم تر از بخت پیر دختر همساده، چون بختک

به روی دین و ایمان من ساده، من پر درد

می افتی و از آن روز بیزارم

من از آن روز بیزارم

من از آن روز بیزارم


خاطره

08.06.2012


برای خاک پاک اهورایی ام

 

 

  از شب نیامدم که به شب رهسپار شم

 

  خورشیدم و غروب و طلوع ام ز هم جداست

 

  از نسل گنگ شعر و سرود و ترانه ام

 

  روح ام، تن ام، و خاک وطن ام چه هم صداست!!!

 

  امروز رنگ خون به زمین ام لگد شده

 

  فردا صدای شیون مادر، تب خداست

 

  من با نفس داغ آیه ها غریبه ام

 

  اما صدای نبض ترانه، مرا نداست

 

  شاید غمین و زرد و فسردم ولی هنوز

 

  سبزی ترد بهار به چشمان ام آشناست

 

  من با پناه قافیه ها تکیه می شوم

 

  کو تکیه گاه من؟ پناه گاه من کجاست؟

 

  امروز مرز ندارد این خاک یخ زده

 

  دیروز پدرم زمزمه می کرد: خاک سراست

 

  آری، ستم که ریشه می کند به قعر خاک

 

  حاصل درخت خشک پایان امیدهاست

 

  من با تبر و تیغ مهلک اش غریبه ام

 

  اما شکستن درخت هرز یاس رواست

 

 

خاطره

۱۳۹۰/۲/۹

 

 

کوتاه

 

 

 

من محتاج نوازشم

و تن ام خالی از دستان تو

کاش تنهایی احساس ام

با تو پر شود گاهی

 

 

بعد از چهار سال!!!

 

 

باور نمی کنم

بعد از چهار سال در یاد مانده ام

باور نمی کنی

بعد از چهار سال

از یاد رفته ای

اصرار می کنی

بر زنده بودن ات

بر زنده ماندن ات

بر زنده رفتن ات

انکار می کنم

حرفِ عبوسِ واژه ی ...

 

اقرار می کنم

هرچند نیستی

جای ات خوش است هنوز

در بین خاطرات

احساس می کنم

این روزها دوباره عطرِ واژه ی گناه

این جا نشسته است

این جا کنارِ من

این جا کنارِ من!

اقرار می کنم

شاید تو باورِ

آن روزهای من

اکنون میانِ خالیِ این روزهای من

خالی تر از نبرد روح و تن

در یاد مانده ای

 

پ.ن: امروز صبح با دیدن کاغذهای تو...و با بوییدنِ...

تنها تو می دانی و من

..............................

سکوت می کنم

 

گم شده بودم آن جا

 

 

نفس عمیق

 

در نبودن ات  ... سکوت را آموخته بودم

و گاهی فریاد می کشیدم تا مردم بدانند

که من صوت را می فهمم

یادم نیست آن روز باران می بارید یا زمین خیس شده بود

از شرم پیوند دست های من و تو که به هم تعلق نداشتند

من هم یادم نیست

درست مثل تو

در نبودن ات تمامِ بکارتِ آن روزها را قورت دادم

یک لیوان آب لطفاً

یادت نیست که حرف های  من و تو هرگز

بوی حرف های ما را نمی داد

در نبودن ات مردی آمد

و حرف های مان ...

(خط خطی می کنم این قسمت را)

یادم هست یک روز چنان بی قاعده قول دادی و قسم خوردی و متعهد شدی!!!

که به تو تکیه کنم تا پشتم را که خالی می کنی بادی به غبغب بیا ندازی و ...

تشویقِ حضار

در نبودن ات مردی آمد که هرگز قول نداد

تو شبیهِ یک چند سالِ گم شده ی من بودی

که هرگز بنای پیدا کردنِ تو نبود

من آن چند سال را پیدا کردم

 

و قهوه که می خوری

روی میزِ سه نفره!

در بودن ات جای یک نفر خالی است انگار!

بوی بدی می آید

و من تلخ نمی خورم! جای تعجب نیست.

در نبودن ات پاک گشته ام

و پاکی شیرین تر از آن است که بتوان با تلخی مانوس شد!

صدای ات هنوز مردانه است و صبور...

این هرچند به معنای خوشبختی نیست

اما خیال ام را آسوده می کند

 

هرچند می گویی دیگر سیگار نمی کشی

اما هنوز بوی خوشِ سیگارِ آن روزها را حس می کنم

 

پ.ن: سُک سُک

ترس

 

 

من از شب می هراسم

نه از جیغ زنان خفته در آغوش رسوایی

من از شب می هراسم

از غروبِ آرزوهای سپیدِ رفته بر بادم

من از تنهایی خاموش بوفِ مرگ می ترسم

و از تکرارِ کابوسِ عبوسِ انتظارت، سخت بی زارم

من از پوچی فردا ها

و از خالی شدن در تو

چنان آشفته حالم کز سیاهی می گریزم

من از شب می هراسم

نه از شرمِ تنِ عریانِ سردم در پناه تو

من از خاکسترِ رویای نیمه کاره ات

آن قدر بی خوابم

که با پایانِ رویاهای مان

آسوده می خوابم